تبليغاتX
بـانوی اردیبــهشت



بـانوی اردیبــهشت

برگ پائیزی منتظر یک پا بود .... تا قولنجش را بشکند...!!

.

بعد از باران ... دلم همیشه ویار بوی خاک می کند....!!

.

آدم برفی شال گردنش را به عابری بخشید که نگاه سردی داشت ...!!

.

راننده همیشه یک صندلی زودتر از مسافرانش به مقصد می رسید....!!

.

از آهنگ افتادن سنگ در رودخانه ... آب چه سماع مدوری می کند..!!!

#

بانو نوشت : می خواهم با تو سهیم شوم ...آن شبهای ستاره بارانی را که... می بخشیدمت...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط وارش| |

روی نیمکت که می نشینم ....

رو به رویم ... خالی از توست .....

فقط کافی است .... پلکهایم... روی هم برود.... تا تو دوباره بیایی...!!!

#

نگاهم که می کنی... یادم می آید که من از نوادگان ققنوسم ....

و گل نراقی هنوز هم آهنگمان را بعد از مدتها ... همانطور که برایمان می خواند.... می خواند...

" مرا ببوس....

مرا ببوس ...

برای آخرین بار...

ترا  خدا نگـــهدار... "!!!!؟؟؟

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط وارش| |

در لحظه ی بارش باران ...

وقتی پنجره دانست که ضـد آب است ....

کمـی چتر را فهمید ....

#

بانو نوشت : ... و ... مرا .....!!!؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط وارش| |

وقتی میخوام .... کسی یا ... چیزی را وارد ورطه ی فراموشی کنم ....

شبیه به آدمی میشوم که روی یک پله ی برقی ایستاده و خلاف حرکت آن گام بر میدارد....

پله پله بیهودگی را طی میکنم ....

و انگار .... در جا .... در جان خود میزنم .....

#

بانو نوشت : گویا ... تنها فراموشی است که در من فراموش شده است ...!!!!؟؟؟

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط وارش| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت